تا الی الابد... - تاریخ: 1399/1/11 ساعت: 0:31
بعضی از شعرها را فراموش کردهام. همان قدر که بعضی از خاطرات زنده و شفاف در مقابل چشمانم حاضرند اما از بعضی دبگرشان چیزی جز ابهام و گنگی گیجکننده در یادم نیست. میگفتند زمانی قوی و قدرتمند هستی که تو
زمزمه برای زیر لب... - تاریخ: 1399/1/11 ساعت: 0:31
... و من تو را دارم که به هیچ کالبدی تن درندادهای؛ حتا صدا، حتا خط...
آنگونه... - تاریخ: 1399/1/11 ساعت: 0:31
بعد زمان زیادی از رویش میگذرد. چندین فصل. چندین سال. چندین انسان. چندین خاطره. چندین سنگ قبر. چندین زخم. همه چیز تمام میشود و حسابها تسویه و دفترها بسته؛ و سپس، در ناگاهترین زمان و بدجاترین مکان ممکن، یک روبهرویی مزخرف رخ میدهد. بعد... بعد هیچ نمیشود. نشود هم. بهتر. بعد فقط میخندد انسان. تلخِ تلخ که...
زخمههای زمستان... - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 19:36
برف چه خواهد کرد با این کهنهزخمِ عیمقِ در هر به چاقورسیدهاستخوان، ریشه دوانده؟ مسیحایِ سپیدِ سرمایش، نفسی تازه بر مردهقلبم خواهد داد یا بهمنِ خوشِ خاطراتش خواهد زدود از تمام دل و جانم، یادِ تمامِ
بهار گمشده آرزوها... - تاریخ: 1398/10/30 ساعت: 10:27
تنها یک راه برای زنده ماندن باقی ست:شوالیه وار با زره بر تن و سواره بر اسب؛ خلق معنا کردن. شرزه و بی ترس... https://plink.ir/UzAUt
دوستت دارم، احتمالا برای همیشه... - تاریخ: 1398/10/30 ساعت: 10:27
مست و ناهشیار به این میاندیشم که منحصرا در به یاد آوردن تو هشیارم. تو را تصور میکنم بدون این که سنگینی سر و پرتی حواسام وقفهای در به یاد آوردن زیباییات وارد کند. زور هیچ چیز در زندگیام نمیتواند
آخر خط... - تاریخ: 1398/3/25 ساعت: 17:24
انگار بعد از همهی بایدها و صبرها، دوباره از سوی همه زخمها احاطه شده ام. انگار همه دورهام کردهاند و هر از گاهی همهی آن روزهای سیاه را دوباره برایم زنده می کنند. اما این بار دیگر نه رمقی برای جنگید
چه شیرین بود و گرم... - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 21:32
به شیشه های مات ها می کردم. به صورتیِ شکوفه هایِ تازه شکفته یِ بادام نگاه می کردم. اشک به چشمانم می دوید. پس می زدم. خنده به لب می جهید. رهایش می کردم. در حافظ خوانی به "بارِ دل مجنون و خَمِ طُرّه ی لیلی" رسیده بودم...
که تو قلبی حتی زخمی... - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 21:32
جوری بهم گفت "تو جلادی جلاد" که از شنیدن هزار هزار "دوستت دارم" برام شیرین تر بود...
بی نهایت بودی یا بی شمار؟... - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 21:32
جرعه جرعه جاری کردمت در زمان، در کاغذ، در شعر و شراب، در سیگار و شب... تو اما قطره قطره هم کم نشدی...
یا لبانش؟... - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 21:32
که چشمانش "دوستت دارم" را به هزار زبان در انکار بودند...
تو فقط بخند... - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 21:32
باید از قهقهه ی تو یه شهر جدید بسازم. باید از قهقهه ی تو آن قدر بنوشم که سیر و سیراب شوم. باید با قهقهه ی تو زندگی کنم. باید با قهقهه ی تو انتقام تمام آن روزهایی را که به اسم زندگی، زندگی را کشته ام را از زندگی بگیرم. باید از قهقهه ی تو شعر بگم. باید با قهقهه ی تو تمام زخم هایم را التیام دهم. فقط قه...
اغواگریِ گناه هزارم... - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 21:32
فریبِ گناهِ اولی، لذتِ گناهِ دوم، ارتکابِ گناهِ سوم...
قضیه چی بود؟... - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 21:32
قضیه این بود که تو آتش می افکندی و من خرقه یِ ابراهیمم را در خانه جا گذاشته بودم. قضیه این بود که تو بت بودی و من تبر نداشتم. قضیه این بود که طوفان به پا می کردی و من جایِ ساختِ کشتی را گم کرده بودم. قضیه این بود که تو در تپه هایِ جلجتا قدم می زدی و من از نجاری هیچ نمی دانستم...
حالا چه زمهریر سردی... - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 21:32
یک بود. فروردین بود. تو پیراهن یقه مردانه ی سفید پوشیده بودی. تو گره پاپیون قرمزت را آنقدر محکم بسته بودی که انگار اگر همه ی جهانیان هم جمع بشوند نمی توانستند آن را باز کنند. و موهایت را...موهایی را ک
شبش نتواستم بخوابم حتی... - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 22:21
از برزخ به سلامت عبور کردم. بهشت در یک قدمی ام بود. دربان جهنم اما در را باز کرد... + نوشته شده در شنبه دوم دی ۱۳۹۶ساعت 4:20&nbsp توسط شوریده |
و تو فقط دوست داری بخوابی... - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 22:21
حالا تمامِ برگ ها غرقِ خجالت، تمامِ قطرات کثیف، تمام دیوارهایِ شهر پر از نفرت هستند... + نوشته شده در شنبه دوم دی ۱۳۹۶ساعت 4:24 توسط شوریده |
که نخواستیم... - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 22:21
ما آدم هایِ بی چاره ای بودیم. از کینه و نفرت، بهمن درست می کردیم و درست در لحظه یِ آخر، مسیرش را به سمتِ دره منحرف می کردیم... + نوشته شده در شنبه دوم دی ۱۳۹۶ساعت 4:25 توسط شوریده |
گورستان... - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 22:21
حالا دیگر شما را با بویِ گلِ سرخ کاری نیست. حالا دیگر شما با عشق و با دوست داشتن بیگانه شده اید. حالا دیگر شما با قناری ها قهر کرده و پنجره را برای همیشه بر رویِ صدایِ قمری هایِ عاشق بسته اید. حالا دیگر شما در راهی قدم گذاشته اید که سرانجامش شیطان است. حالا دیگر شما را با نور و روشنایی کاری نیست. حا...
که می گذره... - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 22:21
لحظه ای که که چشمم به آن برگه ی لعنتی افتاد، از شدت عصبانیت نزدیک بود گریه کنم. خواب به چشمم نیامد و با علی مریدی در آن هوایِ سردِ شب در محوطه قدم زدیم و کیرمان را در این جا و آن جایِ سربازی نمودیم. حس پرنده ای بال و پر شکسته ای را داشتم که لانه اش را آتش زده باشند و اقامتگاه بعدی اش که ده ساعت با آ...