خرید بک لینک

درباره سایت

خسته ترینم....

امکانات وب

من فیلمباز و سینماباز و سریالباز نیستم. اصلاً این پسوند باز را قبول ندارم. جوری با افتخار میگویند من فیلمبازم که صد رحمت به کفتربازان. آنان لااقل واقعاً بازی میکردند اما اینان که نهایتش لم بدهند و پا روی پا بیندازند و یک دست در تخمه و دست دیگر در تخم فیلمهای حوصلهسربرشان را تماشا کنند و با میزانسن و سکانس و جامپکات جمله بسازند. اما این بار عمدی فریب خوردم و تصمیم گرفتم این سریال را تماشا کنم به این امید که شاید توانسته باشند شمهای از آن سوز و گداز را به تصویر کشیده باشند. که دیدم خیر، خود غلط بود آنچه میپنداشتم. سازندگان این سریال انگار نه اسم مولانا را شنیدهاند و نه بویی از شمس بردهاند و در حق این طایفه ارادتی ندارند که هیچ، شاید انکاری هم دارند. نام سریال حاکی از بدسلیقگی است و آغاز سریال الگویی برای فیلمسازان جوان به شیوهی لقمانی. تمام آدمها هم که یا فرشتهاند یا شیطان. حد وسط و خاکستریماکستری هم یوخ. وقتی هم که اینگونه باشد، معلوم است که هر کس چه رفتاری در پیش میگردد. بعد با خودم فکر کردم اگر به من پیشنهاد میکردند که دربارهاش فیلم بسازم چه میکردم؟ از همانجا آغاز میکردم که روزی با مولانا با مریدان از بازار زرگران و مسکوبان میگذرد و از شنیدن صدای پتکها حال خوشی به او دست میدهد و شروع میکند به سماع و یارانش هم به او میپیوندند و صلاحالدین زرکوب هم که این حال را میبیند، به استادان و شاگردان زرگریاش میگوید نایستند و به کوبیدن ادامه دهند و خود هم میکوبد و میکوبد تا اینکه تمام مریدان از سماع و تمام زیردستان از کوبیدن خسته میشوند و تنها مولانا در میانه به سماع و تنها صلاحالدین در کار کوبیدن. سماع هم که تمام میشود، صلاحالدین دکان و مال و منال، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 13:53

از این طایفه نوحu200dان را بیشتر دوست میدارم. همانها که سرشان را پایین میاندازند و کارشان را میکنند. برای آنان چه فرقی دارد که باران بیاید یا نه، سیل جاری بشود یا نه، طوفان دربگیرد یا نه، در حیاتشان کسی نامشان را بداند یا نه؟ حتی شاید گمنامی را ترجیح بدهند به ناموری. و جاء من اقصی المدینه رجل...

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 18:43

تو جوانی من بودی، تو عین جوانی من بودی، تو عین جوانیهایم، آزاد و وحشی و افسارگسیخته بودی، تو همان روزهای من بودی که میپنداشتم همیشه چنان خواهم ماند، زیبا، گستاخ، کمی کلهشق، اندکی یکدنده، و بسیار فارغ و غافل، بسیار صوفی و ابنالوقت. تو از دست رفتی، تو را از دست دادم، عین جوانیام، جوانیهایم...

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 18:43

آدم سهی صبح در فرودگاه چه کار میتواند بکند؟ مسلماً گزینههای زیادی ندارد. میتواند مثل فیلمهای بنجل قهوهی تلخی سفارش بدهد تا خواب از سرش بپرد و وقتی دارد آماده میشود، چشم بدوزد به اجسام سرگردان و پاهای خسته و چمدانهایی که لابد پراند از لباس زیر، جوراب، حوله، مسواک، خمیردندان، ژیلت، شارژر. مردهشور این قهوههای بدمزه را ببرند. آدم حس میکند دارد عصارهی زقوم را میخورد. همینها کافیست؟ همین کافیست که آدم این چیزها را بگذارد در یک چمدان و ببنددش و بلتیش را بخرد و برای پرواز ساعت پنج خود را دو ساعت قبلتر به فرودگاه برساند؟ چهار سال زندگی یعنی یک چمدان؟ چهار سال زندگی در یک چمدان میگنجد؟ آدم گیتها را که رد میکند و میبیند کسی نیامده و باید از پلهها بالا برود و به پشت سرش نگاه نکند و از آسمان و ابرها لذت ببرد، تازه میفهمد که چهار سال که سهل است، چهل سال هم میگنجد... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 18:43

در نوع جدیدی از مظلومنمایی و محبتخواهی که این روزها هی به چشمم میخورد و آزارم میدهد، این یکی از همه جالبتر است. مینویسید: «ما تمام تیرهایمان را زدیم» یا «ما آدمهای سادهای بودیم» و سپس مقداری از خودتان تعریف و تمجید میکنید (مبالغه کنید، زندگی یعنی اغراق): «ما رستم دستان بودیم و از هیچ چیز نمیترسیدیم (آره جون عمهت)» یا «چیز زیادی از جهان نمیخواستیم» و حالا چون آدمهای بسیار متعهد و رنجکشی هستید به مشکلات اجتماعی هم میپردازید و لگدی هم به نسلهای جاهل و احمق قبلی که همهش درگیر دین و مذهب و خرافات و اینجور مهملات بودند، میزنید و سیاههای از درخواست و آرزوها را (صدالبته در لفافه) ردیف میکنید که حتی حضرت سلیمان نبی هم از آنها محروم بود. پایانبندیاش راحتترین بخشش است: «هر چه بود گذشت، ما زورمان به خواستههای شما نرسید» یا «ما اعتماد کردیم، زخم خوردیم، بلند شدیم، ادامه دادیم، جهان بیرحمتر از هیولاهای قصههایی بود که در کودکیمان میخواندیم.» فقط ما و ما. ما اینجا، ما آنجا، ما همه جا. چون شما من نیستید. چون شما محتاجید. شکنندهاید. حتی آنقدر جرئت ندارید که بنویسید من و طبیعیست که نتوانید بنویسید خودم کردم که لعنت بر خودم باد. از این جهت شبیه آنهایی هستید که وقتی فیلم جفتگیری مشهورکی درمیآید یا خبر خودکشی لکاتهای منتشر میشود، فوری علم «ما مقصریم» برمیدارند. باباجان، آه و اوهش واسه یکی دیگهست ولی فحش و تفش واسه منی که یک گوشه نشستهام و دارم کتابم رو میخونم؟ یا مثلاً کسانی که تا یکی مشت و لگد بهتری میزند یا با فیلم درپیتش که به لعنت خدا هم نمیارزد، برندهی جایزهای میشود، شروع میکنند به افتخار کردن به خودشان و مملکتشان (همان خرابشده) و جفت پا و دعوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 0:47

تو این ابری. میآیی، آدمها دلشان میگیرد، من اما گمان میکنم خواهی بارید، راستش ته دلم کمی هم خوشحال میشوم به خاطر تصور خشخش قدمهایم روی برف. تو اما نمیباری، میگذری...

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 0:47

تو دلداری؟ تو اصلاً دل داری؟ پس چرا جوری میگویی: سیگار اصلاً به لبا و دستات نمیاد، که آدم هوس میکند سیگار را با سیگار روشن کند تا بلکه تو دوباره اینجوری بگویی؟ پس چرا طوری لبخند میزنی که آدم میخواهد پشت پا بزند به همه چیز و دستت را بگیرد و سوار قطاری بشود که مقصدش را نمیداند؟ پس چرا اینقدر گستاخی اما آدم دلش از تو نمیگیرد؟ پس چرا وقتی با توام، حس میکنم آژانها افتادهاند دنبالم، گیر افتادهام، راه فراری ندارم، باید از پنجره بپرم توی دریا، همان دریایی که تو دوستش داری، دل که نداری، کاشکی لااقل دریادل باشی، خدا حافظت عزیزم، دیدار به قیامت؟... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 0:47

خاصیت خضر رفتن است و نماندن. صدای گامهایش را خوب میشناسی...

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: يکشنبه 3 دی 1402 ساعت: 15:59

چشمانم میسوزد. میمالمشان. در آن دنیا چشمانم شاکیتر از تمام اعضای بدنم لب به گلایه خواهند گشود. اما او اعتنایی نمیکند. ادامه میدهد. چیز بدی هم نمیگوید: جنتلمن باش، با دختر مردم خوب رفتار کن. از معدود لطفهایی که میتوانید در حق بچههایتان بکنید، یکی این است که آنان را مستقل و مسئولیتپذیر بار بیاورید. اگر اینجوری تربیت بشوند، دستکم میفهمند که وقتی بزرگ بشوند و در جایی کار کنند، دیگران مجبور نیستند جور آنان را بکشند و همه چیز را برایشان توضیح بدهند و جوری رفتار کنند که انگار طرف مقابلشان شاهدخت است. یکی از این بدنسازان بادکنکی هم میآید توو، دور بازویش از ران من کلفتتر. کسی که عقل داشته باشد خود را به این شکل درنمیآورد. معشوقش هم دست کمی از خودش ندارد. رنگ مویش از آن زردهای عقدهایست که آدم تا میبیند، میخواهد بالا بیاورد. یک دستش در دست پسره و دست دیگرش در کار پایین کشیدن مانتوی کوتاهش. اسپرسو سفارش میدهند و میگویند کنار فنجان به جای یک شکلات سه شکلات بگذارند. خیلی میگردم ببینم کسی مجبورشان کرده اسپرسو بخورند؟ امروز از آن روزهای بدم است که به هیچ مرادم نمیرسم. چایم را سر میکشم و میافتم روی دور حرف زدن: جنتلمن بودن شایستهی همان مردان خارجی است که به ظواهر خیلی اهمیت میدهند و کارمزد اول خانمها و دوستت دارمها و صورتحساب رستورانهای قیمت را همان شبش نقد میکنند. تا آن نباشد، این نباشد. بماند که مرد ایرانی هم چندان توفیری با زن ایرانی ندارد و زن ایرانی هم با زن خارجی و زن خارجی هم با مرد خارجی و در نتیجه مرد ایرانی هم کموبیش به بدی همان مرد خارجیست. عصبانی میشود: چارهای نداریم، باید با هم مدارا کنیم. بحث را عوض میکند: ظاهراً به او گفته که قبلاً میخواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: يکشنبه 3 دی 1402 ساعت: 15:59

ورقپارههای تقویم سنگیناند، کلمنتاین، به قدر گذر سالیان...

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 22:43

داشتی از بیکاری دیوانه میشدی، نمیدانستی چه کنی، پس به اغوایش تن دردادی، فریبش را خوردی، حالا که کارت تمام شده و دسترنجت، پس از آن همه عرقریزی، باد کرده و برگشتهای به همان نقطهی اول، میبینی که این دایره را پایانی نیست ــ تو مگر این چیزها را حالا بدانی...

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 22:43

این روزها شدهام از آن آدمها که زل میزنند به گلهای روی قالی و به دعوای چند ساعت پیش فکر میکنند و به فحشهای آبداری که به ذهنشان میرسد و در عجب از اینکه چرا هنگام دعوا به ذهنشان نمیرسید. لابد در روانشناسی برای این مرض هم عنوان و شجرهنامهای ساخته و به کمک یکی از قهرمانان نمایشنامههای یونان باستان توضیحش دادهاند. یا مثلاً برای آن چیزی که من اسمش را میگذارم آغازهراسی و مبتلایانش آنقدر برای کاری این دست و آن دست میکنند که فرصت از کف میرود. حالا که تا این اندازه صمیمی شدهایم و دارم امراض روانیام را برایتان شرح میدهم، پس این را نیز بگویم که همیشه از تنهایی میترسم و با اینهمه هم همیشه تنهایم. نه اینکه گاهی به این آخری فکر نکنم. به روزهایی که کسی نخواهد بود تا برایم غذایی بپزد یا لیوانی چای به دستم بدهد (فمنیستان بیشعور میتوانند اینها را به عنوان سندی برای اینکه مرد ایرانی همیشه در فکر شکمش است، در یاد نگه دارند)، یا کسی چراغ خانهام را، اگر داشته باشم البته، پیش از من روشن نخواهد کرد. بیمار که بشوم کسی برای تیمار نخواهد شتافت، خودم باید با آن حال زارونزارم از پلهها پایین بروم و تاکسی سوار شوم (گواهینامه نمنهدی؟) و نوبت بگیرم و جواب آزمایشهایم را بگیرم و کارهای ترخصیم را انجام بدهم. این چیزها بیانگر مرض روانی دیگری است که در آن مریض در کمال صحت و سلامت، شروع میکند به خیالپردازی دربارهی مصیبتهایی که ممکن است رخ بدهد و به قدری خودش را در این مصیبتها غرق میکند که ناگهان میاندیشد نکند خیلی وقت پیش مردهام و این مصیبتها تاوان زندگی قبلیام است و سپس آرامآرام از این دریای سیاه درمیآید و متوجه میشود که نه بابا، چه مصیبتی؟ چه دریای سیاهی؟ خدا را شکر همهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 22:43

به شیرعسل نمیخورد که چیزی را به یاد آدم بیندازد، به پوست پرتقال هم، اما به این شبهای بلند سرد چرا، به این شبها میخورد که آدم را یاد خیلی چیزها بیندازد، و من در شبی از این شبهای بلند سرد که شیرعسلم را میخورم و به جلزوولز پوست پرتقال روی بخاری دقت میکنم، به این میاندیشم که تداعی مادر کنایه است...

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1402 ساعت: 17:15

حالا تو هی بگو مثل بچهها باش که در ساحل با ماسه قلعه میسازند و میدانند که چند لحظه بعد امواج چیزی از ساختههایشان باقی نخواهد گذاشت و باز هم جوری این کار را میکنند که گویی تا ابد دوام خواهد آورد، منی که تا حالا در ساحل با ماسه قلعه نساختهام، مثل آن بچهی اخمو و ترشرو رفتار خواهم کرد که منتظر است اولین موج اولین قلعهاش را نابود کند تا دیگر در ساحل با ماسه قلعه نسازد...

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1402 ساعت: 17:15

تمام جاذبه در این نهفته که رازی داشته باشی. چیزی که دیگرن را به کشف کردنش مشتاق کنی. متأسفم عزیزم، برهنه عاری از جاذبه است...

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1402 ساعت: 17:15

صفحه بندی