3743 - تاریخ: 1402/8/11 ساعت: 16:11
اما حسرت این در دلم میماند. میدانم میماند، میدانم نمیتوانم. حال آنکه خیلی آرزو میکردم بتوانم به تو بگویمش. میشنوی یا مثل همان وقتها ناخنت را میجوی و به دوردورا چشم میدوزی؟ میبینی یا مثل همان وقتها با خال روی گردنت بازی میکنی؟ میتوانستم همان لحظه به تو بگویمش که دستت روی خالت بود و میگفتی اگر روزی گم...
3732 - تاریخ: 1402/8/2 ساعت: 12:23
تو صورت اعتیادآور تلخی بودی، همان صورتی که آدم میداند هر گریز از دستش، بازگشت شدیدتری را به آغوشش در پی دارد، تو میدانستی که هزار واژهی خاموش در دستانت داری، از همین رو دریغشان میکردی، تو میدانستی که در هر آدمی، کموبیش، آن خصلت سگان هست، که میتوان از نیازهایشان همچون قلاده استفاده کرد و آنها را به س...
3733 - تاریخ: 1402/8/2 ساعت: 12:23
از صبح وسوسهی نگاه کردن به آن عکسها به جانم افتاده بود. منتظر ماندم شب شود تا یواشکی به آن پوشه بروم و ببینم که چه بر سرشان آمده بود. تغییر چندانی نکرده بودند. همان بودند که بودند. لیوانها در دست، گاهی مسخرهبازیای که حالا چقدر بیمزه به نظر میآید، گاهی نگاهی گریزان، گاهی همانند مشاهیر خیره به افق ناپ...
3734 - تاریخ: 1402/8/2 ساعت: 12:23
به شیرینی و ترشی نارنگی نوبر...
3724 - تاریخ: 1402/7/23 ساعت: 15:43
تو نمیدانی که نزدیکای استخوان چه سوز سردی دارد و کاش هرگز هم ندانی که تصعید یعنی چه...
3725 - تاریخ: 1402/7/23 ساعت: 15:43
تنها هنرش این بود که با بهترین ورقها هم میتوانست بدترین بازی ممکن را کند...
3726 - تاریخ: 1402/7/23 ساعت: 15:43
اخم نکن شمس و هر وقت دلت گرفت، به لحظهای فکر کن که سرت را میخاریدی و میگفتی آخه من خیلی خاصم و من پقی میزدم زیر خنده که دور باش از کسانی که سرشان را میخارند و میگویند آخه من خیلی خاصم. چیزهایی بود که نمیدانستی و چیزهایی بود که نمیتوانستم بگویم اما تو بخند و به یاد آر که من هنوز هم میتوانستم در خواب ...
3712 - تاریخ: 1402/7/8 ساعت: 14:39
سالهاست که تو میمانی، سالهاست که من میروم...
3713 - تاریخ: 1402/7/8 ساعت: 14:39
کتابی را اتفاقی برمیداری، ورق میزنی، تصادفی صفحهای را باز میکنی و میخوانی، متوجه بعضی چیزها نمیشوی اما اعتنایی نمیکنی، با خوشدلی فکر میکنی پیشتر که بروی لابد متوجه تمام قبلیها هم خواهی شد، با سختیهایی که بر سر شخصیت اصلی میآید همدردی میکنی، که این از لطف توست، حتی گهگاه حق را به او میدهی، اما آنجایی...
3714 - تاریخ: 1402/7/8 ساعت: 14:39
آه، دزیره، به خیالم آنجا چیزی گرفتارم کرده است. شبها از رویایش خواب به چشمانم نمیآید. میدانم که راه درازی در پیش دارم، میدانم که زمستانهای سختی دارد، میدانم که شاهان و امپراتوران، که اکنون از ترس دست برادری به سویم دراز کردهاند، چشمبهراه فرصتاند تا از پشت به من خنجر بزنند، میدانم، دزیره. شاید تمام ز...
3700 - تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 18:17
همه جا هم پر شده از آدمهایی که میگویند همه چیز تکراری شده، هیچ چیز تازهای بر زمین نیست، همه چیز بوی کهنگی و گندیدگی میدهد. لحظهای عم به این نمیاندیشند که شاید ما تکراری شدهایم، که شاید ما چیز تازهای نداریم، که شاید این بوی کهنگی و گندیدگی خود ماست که مشاممان را میآزارد. راستش جز نقنق و غرغر چیز دیگر...
3701 - تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 18:17
لقمهی ساده؟ نه، دشوارخوارم. لقمه را باید دور سرم بپیچانم. لذیذتر است...
3702 - تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 18:17
کسی در سناریو دست برده، مادمازل، رلش را از آژان به قلتبان تغییر داده...
3689 - تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 9:34
مرد روزها زنان را به مار تشبیه میکرد و هشدار میداد از آنان بپرهیزید. شبها خود را تصور میکرد، خزیده در میانشان، سرخوش از نیشهایشان... Adblock test (Why?)
3690 - تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 9:34
طعم نامنتظر گزندهی شیر و عرق و عطر...
3691 - تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 9:34
نه اینکه نازک نباشم و طاقت کلمات بسیار تو را داشته باشم، نه. نه اینکه شعله خاموش شده باشد و من، اینجا، کنار این صندلی خالی، با اشباح سخن گفته باشم، نه. نه اینکه بپندارم غم اختراع من است و جهان همین چهاردیواری، نه. نه اینکه بنویسم بامداد و همه چیز غرق در نور نشود، نه. اما تلنگر غریبیست که هرگز اعتراف...
3681 - تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 17:40
مثل تمام کسانی که میگفتند احمق صدایم کن اما صدایم کن یا دشنامم بده اما چیزی بگو، و همیشه چیزی بهتر را انتظار میکشیدند...
3682 - تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 17:40
داشت با خودش حرف میزد. میخواستم و خودم را جایش بگذارم و حتی از این تصور میرمیدم. آن چیزهایی را که او از سر گذرانده (گذرانده؟) من نمیتوانم تصور کنم و طبیعی است که به او حق بدهم که اکنون دیوانهوار با خودش حرف بزند. چنانکه گویی واقعاً هم کسی مقابلش است و میشنود و جواب میدهد. دنیا با اینجور آدمها همین ک...
3677 - تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 23:06
آدمها را دیدهام که میمیرند اما دفن نمیشوند و زندگی میکنند. تاکنون ندیده بودم که شرکتی هم بمیرد اما دفن نشود. نمردیم و چه روزها دیدیدیم. نمیمیریم و چه روزها خواهیم دید. پنج ماه است که میرویم شرکت، صبحانهمان را میخوریم، و سپس تخمهایمان را میخاریم، با گوشیهایمان ور میرویم، حتی دوسه بار آببازی کردیم. بر...
3678 - تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 23:06
به تو میآمیزم و به تو میریزم. که هم مسیری و هم مقصد...